|wake up|

!name dreamt at !time | !date| permalink

!comments

email | website



dream out loud...

name...
contact...
website...

شب نشین
شب نشین




Tuesday, May 27, 2003

٭ One of the major issues in Accounting is Ethical issue.Accounting in developed countries is more than calculation in Bazzar or super market.I do not want to talk about it now.However i have thought about it for many times.Is ethical that developed countries pass it successfully the main reason for their development.is it their dignity?


........................................................................................

Sunday, May 25, 2003

٭ 'Experience is a good school, but the fees are high.'
Heinrich Heine


........................................................................................

Saturday, May 24, 2003

٭ I am in uni now .Sunday afternoon coming to uni to do assignments.every thing can change in the one moment.I see it now.many times i am waiting for this moment.some times it is ridiculous.


٭ after long time i wanna start again.i mean my weblog.so i hate this isolation in Australia.why there are only few iranians here.My course is hard in uni.however i like it but there is no time for me now to comunicate with others.while i study hard in uni (i am studing Actuarial Studies)i see lots of chinese together.so is it fair they are many?!! i can not focus now.


........................................................................................

Saturday, April 05, 2003

٭ One of the most constant characteristics of beliefs is their intolerance. The stronger the belief, the greater its intolerance. Men dominated by a certitude cannot tolerate those who do not accept it.

Gustave Le Bon
--Opinions And Beliefs




٭ I don't know how to make it , I will make it



........................................................................................

Tuesday, April 01, 2003

٭ «ابراهیم در آتش»


در آوار خونين گرگ‌وميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز می‌خواست
و عشق را شايسته‌ی زيباترين زنان‌ــ
که اين‌اش
به نظر
هديتی نه چنان کم‌بها بود
که خاک و سنگ را بشايد.


چه مردی! چه مردی!
که می‌گ�ت
قلب را شايسته‌تر آن
که با ه�ت شمشير عشق
درخون‌نشيند
و گلو را بايسته‌تر آن
که زيباترين نام‌ها را
بگويد.


و شيرآهن‌کوه مردی ازاين‌گونه عاشق
ميدان خونين سرنوشت
به پاشنه‌ی آشيل
درنوشت.ــ
رويينه‌تنی
که راز مرگ‌اش
اندوه عشق و
غم تنهايی بود.


آه، اس�نديار مغموم!
تو را آن به که چشم
�روپوشيده‌باشی!»


آيا نه
يکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟


من
تنها �رياد زدم
نه!
من از
�رور�تن
تن‌زدم.


صدايی بودم من
شکلی ميان اشکال‌،
و معنايی يا�تم.


من بودم
و شدم،
نه زان گونه که غنچه‌يی
گلی
يا ريشه‌يی
که جوانه‌يی
يا يکی دانه
که جنگلی‌
راست بدان گونه
که عامی‌مردی
شهيدی


تا آسمان بر او نمازبرد.


من بی‌نوا بنده‌گکی سربه‌راه
نبودم
و راه بهشت مينوی من
بزرو طوع و خاک‌ساری
نبود:


مرا ديگرگونه خدايی می‌بايست
شايسته‌ی آ�رينه‌يی
که نواله‌ی ناگزير را
گردن
کج‌نمی‌کند.


و خدايی
ديگرگونه
آ�ريدم».


دريغا شيرآهن‌کوه مردا
که تو بودی،
و کوه‌وار
پيش از آن که به‌خاک‌ا�تی
نستوه و استوار
مرده‌بودی.


اما نه خدا و نه شيطان‌
سرنوشت تو را
بتی رقم‌زد
که ديگران
می‌پرستيدند.
بتی که
ديگران‌اش
می‌پرستيدند.


احمد شاملو



........................................................................................

Sunday, February 09, 2003

٭ قبل از قطار:
- نگاهی در چشمانش, سری به ساعت, نظری آبی به جدول قطار
+ در حال ورق زدن مجله بودم
- با لبخندی کرم وارد قطار شد

در قطار:
نشستم. در صندلی کناریم نشست. نگاهی قهوه ای از من بود.
کتابش رو باز و شروع به خوندن کرد. حرکاتش شبیه خودش بود.
تو �کرم گقتم:"سلام خانم. چه کتابی میخونید؟ هری پاتر که نیست؟!!". واکمنشو گذاشت تو گوشش!!!. من هم مجله رو باز و شروع به خوندن کردم. دیگه به هیچ چیز �کر نکردم.

بعد از قطار:
اومدم پیاده بشم دیدم اونم همون ایستگاه میخواد پیاده بشه. با هم از قطار اومدیم بیرون. من جلوتر ر�تم. به محل بازرسی اتوماتیک بلیطها رسیدم. بلیطم,بلیطم کو؟!!. از من جلو زد. بلیطش رو داخل دستگاه کرد و با یک لبخند ر�ت. من بلیطم رو با عجله پیدا کردم(لعنت به بلیط!). اومدم از ایستگاه بیرون, دیدم تو مسیر من داره میره. دویدم به دنبالش, پشت سرش به �اصله ده قدم حرکت میکردم. به میدون رسید. خط عابر پیاده نبود.وایساد تا هر چی ماشین هست بره.بهش رسیدم.نگاهش کردم.تعجب کرد.میدان رو همون موقع رد کردم.پشت سرم اومد. به در ورودی خونه که رسیدم به شتاب, 90 درجه دور زدم. سرم برگشت به چشمانش.
+ خداحا�ظ
- خداحا�ظ



........................................................................................

Saturday, February 01, 2003

٭ زندگی همیشه رقابتی بوده برای کسب موقغیت برتر.همچون نابودی ضعÙ�ا وبرتری قدرتمندان در طول تاریخ همانطور Ú©Ù‡ Ù�یلسوÙ�ÛŒ Ú¯Ù�ته بود Ú©Ù‡ رقابت لزوم زندگانی است چون به این طریق کسانی Ú©Ù‡ از هوش بیشتری برخوردارند بر ضعÙ�ا غلبه کرده Ùˆ نسل به نسل Ú˜Ù† انسان باهوش تر خواهد شد(نمونه ای از این غلبه را در جهانی شدن هم اکنون شاهد هستیم).ویل دورانت از کسانی بود Ú©Ù‡ در تاریخ تمدن خود به این رقابت Ùˆ خودخواهی اشاره کرد.حتی در پزشکی ژنها را selfish مینامند به این دلیل Ú©Ù‡ بر سر غذا Ùˆ جÙ�ت گیری با هم میجنگند.این بحث را در Ù�رصتی مناسب ادامه خواهم داد. در اینجا به تÙ�اوت خودخواهی به معنی عام Ùˆ خودپنداری اشاره میکنم.
ََAyn Rand نویسنده و از مشاهیر Ethical Philosophy �لس�ه همگان دوستی را به این معنی که ایثار ,آرمان روحانی واخلاقی است را رد میکند و نظرش این بوده که هر شخص برایش بهتر بودن غایت روحانی است.و میگوید خودخواهی �ضیلت است.البته معنی دقیق خودخواهی در اینجا توجه به علایق شخصی هر �رد میباشد.طوری که این خوخواهی را میشود خودپنداری ترجمه کرد.خودپنداري عبارت‌�‎ است‌�‎ از شناخت‌�‎ خودتان كه‌�‎ از�‎ چه نوع‌�‎ هستيد وچه میخواهید.
و این شعر شاملو "آینه ای در برابر آینه ات میگذارم تا از تو ابدیتی بسازم" به این معنی که با دیدن خودم در آینه تو خود را بهتر و بهتر خواهم شناخت از زیباترین معانی خودخواهی است..



........................................................................................

Home